غریبه آشنا

محصول جدید

رمانی اجتماعی عاشقانه از منیر مهریزی مقدم

جزییات بیشتر

260,000 ریال

افزودن به لیست دلخواه

اطلاعات بیشتر

لیلا که در یک خانواده گرم و صمیمی و سالم در شهرستان به دنیا آمده بود و بعد از قبولی در دانشگاه تهران به تنهایی راهی تهران میشه. آنجا بعد از مجادله های فراوان به همکلاسی خودش ایلیا که پسر یکی از ثروتمندترین جواهرفروشی های تهران بوده و حسابی شیفته و عاشق لیلا شده بود دل میبنده.این عشق با مخالفت شدید خانواده ایلیا روبرو میشه. اما ایلیا از لیلا میخواد که خانواده را در مقابل عمل انجام شده قرار بدهند و به عقد همدیگر در بیایند. بعد از رفت و آمد های فراوان ایلیا ...

بخشی از کتاب:

به نظر خودم زندگی کردن و درس خواندن در تهران خصوصا با رشته ای که من قبول شده بودم سراسر پیشرفت بود. خدا شاهده که در آن زمان من فقط به همین فکر می کردم نه به چیز دیگر! از همه مهمتر من فکر می کردم اولین کسی که مرا تایید می کندبابای روشن فکرم است گرچه در آن زمان نمی فهمیدم که همین فکارش هم نشانه ی روشن فکریش بوده!
تا ساعتی بعد که که مامان و بابا بعداز خواب نیم روز به حیاط آمدند با این افکار ناراحت کننده درگیر بودم. از خودم بدم اومده بود منی که هیچ وقت خودم را کمتر از پسرها نمیدیدم حسابی درمانده شده بودم. چرا بابا باید برای رفتن من اینقدر نگران می بود؟!
وقتی بابا با سینی چای عصرانه به حیاط آمد با وجود اینکه ازش دلخور بودم بلند شدم و سینی چای را از دستش گرفتم. به رویم لبخند زد، با شرمندگی به رویش لبخند کم رنگی زدم و با سینی روی تخت نشستم . بابا طبق عادت شلنگ آب را باز کرد تا سرد شدن چایی کمی آب روی موزاییکهای داغ از آفتاب تابستان ریخت و سپس آن را گوشه ی باغچه گذاشت تا خاک خشک شده اش آبی بخورد . کنارم نشست و فنجان را به دستش دادم، دیدن لبخند مهرربانش برایم بزرگترین موهبت دنیا بود.چایی را نوشید و گفت:
من هر چی گفتم فقط برای سعادت خودته دخترم ولی بیشتر که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که تو دیگه دختر بزرگی شدی و درست نیست از مسیری که انتخاب کردی دلسردت کنم . شاید حق با تو باشه و افکار من درست نباشه! این دلیل نمیشه که چون من از تهران خوشم نمی‌آد جلوی تو رو بگیرم و مانعت بشم.
بعد صورتش را کاملا به طرفم برگرداند و با زدن لبخندی ادامه داد:
همه جوره باهاتم ، درسته که به خاطر وضع ریه های مادرت نمی تونیم باهات بیاییم اما کاملا حمایتت می کنیم.تو اگر در کنار ما هم نباشی همیشه در قلب مون جا داری. اینو هم مطمئنم که تو دختری نیستی که بخوای ما رو نگران کنی ، فقط ازت می خوام کاملا مواظب خودت باشی!
از خوشحالی ضعف کردم و خودم را به کنارش کشیدم، مامان از جلوی در ورودی نگاهمان می کرد و لبخند به لب داشت. دستم را دور گردن بابا انداختم و به روی مامان خندیدم و بعد به بابا گفتم ..‌

نقد و نظرات

نوشتن نقد و نظر

غریبه آشنا

غریبه آشنا

رمانی اجتماعی عاشقانه از منیر مهریزی مقدم

30 محصولات دیگر در همان شاخه: