فروشگاه اینترنتی کتاب ایران، پیک کتاب، چاپ کتاب، بانک کتاب،خرید کتاب کمک آموزشی، خرید کتاب، تبدیل پایان نامه به کتاب، اخذ فیپا و گرفتن مجوز کتاب، ارسال کتاب کمک درسی، سایت خرید کتاب فروش کتاب، خرید اینترنتی کتاب، کتاب، فروش آنلاین پستی کتاب، خرید اینترنتی

بوی درختان کاج

محصول جدید

رمانی زیبا در وصف عشق و خاطرات کودکی از آزیتا خیری

جزییات بیشتر

تولید کننده
نشر آرینا

ویژگی ها

پدیدآورندگان

نویسنده/ نویسندگان : آزیتا خیری

مشخصات محصول

قطع کتاب : رقعی
زبان : فارسی
چاپ متن : تک رنگ
تعداد صفحات : 936
نوبت چاپ : اول
سال چاپ : 1395
شمارگان : 2000
شابك : 9786006893297
جلد : شومیز
نوع کاغذ : تحریر

اطلاعات بیشتر

با گام‌های نه چندان تند از كوچه می‌گذشت و نگاهش به در و دیوار آشنای روزهای كودكی‌اش بود. انگار می‌خواست به جای همه لحظه‌هایی كه از اینجا دور بود حالا در این هوا نفس بكشد و نگاه كند. به دیوارهای خشتی، به زمین خاكی كوچه به بوته‌های گل ختمی‌ای كه جلوی خانه‌ها روییده بود، به فانوس‌هایی كه در سر شب سردر خانه‌ها آویزان می‌شدند، تا كمی از گذر را روشن كنند. باورش سخت بود اما برگشته بود...

بخشی از کتاب:

فاخره سفره را جمع میکرد که شاباجی با خنده رو به میرزا گفت: باس به فکر یه دختر دیگه باشیم واسه کارای اندرونی!
فاخره خجالت زده لبش را گزید. اما نگاه میرزا و یاسر و یونس با تعجب به سوی شاباجی چرخید. او که همه را مشتاق دید با همان خنده شادش ادامه داد:فاخره جان میخواد عروس بشه.
او بیشتر سرش را پایین انداخت و درهمان حال آخرین لیوان را در مجمع مسی گذاشت. پریچهر در سکوت به یحیی نگاه کرد. غذایش نیمخورده بود.
میرزا با لبخندی پدرانه جواب داد: مبارک باشه.ایشاله سفید بخت بشی دخترم.
او بدون اینکه توانی برای جواب دادن داشته باشد با سینی بلند شد و به سوی در رفت. یونس با سرخوشی پرسید: حالا کی هست شادوماد؟
پریچهر هم به دنبال فاخره بلند شد و تنگ آب و دیس برنج را برداشت. یحیی درحال خروج از اتاق بود. در آستان در بدون اینکه به عقب برگردد با صدایی سرد و بی احساس گفت: تو زاویه منتظرم. امشب مشق "یا" داریم.
به عقب برنگشت و بدون اینکه منتظر جوابی از فاخره باشد درهمانحال که آستینهایش را بالا میزد از دهلیز گذشت.
پریچهر همراه فاخره به مطبخ رفت. در سکوت وسایل سفره را جابجا میکرد. به چهره رنگ پریده اش نگاه کرد. چانه اش جمع شده بود و اگر تنها بود حکما به گریه می افتاد. دیگهای غذا را بلند کرده بود و میخواست به سمت پله های مطبخ برود که پریچهر دستش را گرفت.فاخره با همان چانه جمع شده نگاهش کرد و او با دلجویی پرسید: چرا بغض داری فاخره؟مگه رضا نیستی به این وصلت؟
او دستش را از دست پریچهر بیرون کشید و پشت به او با صدایی لرزان جواب داد:مگه خواست فاخره مهمه پریچهر؟
این را گفت و از پله های مطبخ بالا رفت.
مدتها بعد بازهم روی رف درحال کوک زدن به سجاف نحس شده لباس مادرش نگاهشان میکرد. سر هر دو پایین بود و به سپیدی کاغذ چشم دوخته بودند. یحیی نوشت:ی!
و بعد ساده و کوتاه گفت: ی مثل یشم!
دست فاخره میلرزید. چانه اش به گردنش چسبیده بود اینقدر که سرش را پایین انداخته بود. او هم نوشت : ی!
و بعد زمزمه کرد: ی مثل ...

نقد و نظرات

نوشتن نقد و نظر

بوی درختان کاج

بوی درختان کاج

رمانی زیبا در وصف عشق و خاطرات کودکی از آزیتا خیری

30 محصولات دیگر در همان شاخه: