خرید کتاب, فروش کتاب, فروش آنلاین, کتاب دانشگاهی, فروشگاه کتاب, چاپ کتاب, تبدیل پایان نامه به کتاب, ارسال کتاب, بانک کتاب, فروش پستی کتاب, پیک کتاب, فروش نرم افزار, چاپ تیراژ کم, فروشگاه اینترنتی کتاب ایران

نطلبیده

محصول جدید

رمانی دو جلدی جذاب از م. بهارلویی

جزییات بیشتر

تولید کننده
نشر علی

700,000 ریال

افزودن به لیست دلخواه

مشخصات

نویسنده/ نویسندگان :م. بهارلویی
تعداد صفحات :1343 - دو جلدی
شمارگان :2000
زبان :فارسی
قطع کتاب :رقعی
جلد :شومیز
نوع کاغذ :تحریر
چاپ متن :تک رنگ
شابك :9789641930709

اطلاعات بیشتر

سرکی از میان دو لای آهنی در به بیرون کشید. عرق های ریز از کنار شقیقه اش راه به سمت بناگوش و گردن باز کرده و دهانش از اضطراب خشک شده بود. حس می کرد کسی اره برداشته و جراتش را ریز ریز می کند. می ترسید کمی سر را پیش تر ببرد و باز با همان ماشین مشکی رنگ مواجه شود. سه روز بود که خواب و خوراک نداشت. نمی دانست کیستند و چه از جانش می خواهند؛ فقط دیده بود که تعقیبش می کنند. شیشه های دودی ماشین مانع می شد که سرنشینان را ببیند و حدس بزند چند نفرند. دیروز همین که در ماشین باز شد و کسی صدا زد " هی آقا!" دو پا، جفت پاهایش گذاشت و مثل کش از جا در رفت. حدس نزدیک می زد، از افراد صمد چاقوکش اند و دنبال طلب وصول نکرده اشان. این بار اگر به چنگشان می افتاد بیوه شدن منیر و یتیم شدن بردیا و آن تو راهی رد خور نداشت.


صدایی یک متر به هوا بلندش کرد:


_ باز داری زاغ سیاه کی رو چوب می زنی؟


قلبش برای ثانیه ای از حرکت ایستاد و تنه اش محکم خورد به در. دستش روی سینه اش نشست و با نفسی که سعی می کرد چاق کند گفت:


_ عمه، تصدقت، یه اهنی یه اوهونی! اگه جای غلامت، منیر بود که همین جا بارشو زمین گذاشته بود.


عمه با نگاهی باریک بین، خوب از نوک پا تا سر کم مویش را برانداز کرد و گفت:


_ جل الخالق! می خوای بگی کور شدم که نتونم دخترمو با تو چلمبر فرق بدم؟


قدمی جلو برداشت و او را با دست کنار زد و گفت:


_ برو اون ور، برو اون ور می خوام ببینم دوباره کی توی کوچه ست که تو مثل دخترای تازه بالغ ازش رو گرفتی! نکنه پول جاوید رو ندادی باز اومده در خونه. عمه، به خاک برادرم اگه بدونم پول النگوی منیر رو خرج اتینا کردی طلاق دخترمو...


تا در را باز کرد فوری مرد کم مو، در را با ضرب دست بست و گفت:


_ عمه، جونِ همون منیر رو دادمت باز نکن این در صاب مَصبو.


عمه دست به کمر ایستاد و گفت:


_ خاکشیر نبات توی حلقش کردی که راحت جونشو قسم می خوری؟!... برو اون ور... برو اون ور رضا تا سه تا لیچار بارت نکردم... برو اون ور تا ببینم چه گلی سرمون زدی، تاج که نمی زنی!... از روزی که زنت دادیم، ماشاءالله استامبولی استامبولی است که داری گل سرمون می ریزی.


و با فشار دست که کمی از سنش بعید بود، رضا را به کناری هل داده و در را باز کرد. سرکی بیرون کشید، سر ظهر مردادماه و پرنده هم در آسمان پر نمی زد. کوچه خلوت بود و فقط صدای کولر آبی مغازه ی بقالی آقا ابراهیم که دو خانه با آن ها فاصله داشت به مثابه ی موتور برق قار قار می کرد. وقتی دید هیچ کجا خبری از هیچ کسی نیست برگشت، نگاهی به ظاهر شِفته ی رضا انداخت که تا قبض روح قدمی فاصله نداشت و طلبکار گفت:


_ خب؟!


رضا تمام توانش را جمع کرد تا جلوی مادر زنش بیشتر از این وا ندهد و به زحمت در جواب او" خب" گفت. عمه که شاکی به نظر می رسید گفت:


_ خب به جمالت! می گم از چی می ترسی. باز چه دسته گلی به آب دادی؟ ندزد و نترس. چی دزدیدی که می ترسی؟


_ دزد کیه؟ دزد چیه؟ به ارواح همون آقام که هر چی خاک اونه بقای عمر شما باشه! من هیچ غلطی نکردم، خود این صمـ...


صدای کشدار منیر از روی ایوان شنیده شد:


_ آقا رضا، تو که هنوز این جایی! من سفره ی ناهارم پهن کردم و غذا رو کشیدم. تا کی باید منتظر ماست بمونم؟


نگاه عمه، زهر در کام رضا می ریخت. بعد از یک حساب سرانگشتی ساده به این نتیجه رسید که در افتادن با صمد چاقو کش و دار و دسته اش، می ارزد به تاب نگاه مادر زنش. در یک تصمیم آنی در را باز کرد و با " هر چه بادا باد " خود را ثانیه ای بعد آن طرف در دید.


در دل لعنتی به خود فرستاد، اگر این قدر دست دست نکرده بود می توانست از مغازه ی ابراهیم آقا ماستش را بگیرد و برگردد، اما حالا در مغازه بسته و باید تا سر خیابان می رفت.


تا از تای کوچه رد شده و قدم در خیابان گذاشت، نا از پاهایش رفت. ماشین اسپورتج مشکی رنگ، باز هم کمین کرده بود. نه راه پیش داشت و نه راه برگشت. در دل ابتدا لعنتی نثار خود کرد و درودی هم به جان منیر و ویار بدموقعش فرستاد! این ویارانه ی دخترعمه، تصمیم جدی داشت که جان او را بگیرد. این بار صمد تا دسته ی چاقوی معروفش را در شکم او فرو نبرد و درس عبرتش ندهد، ول کن معامله نیست! لرز خفیفی در پاهای رضا نشست و عرق بود که شر و شر از میان تار تار موهای کم پشتش، گردنش را یکپارچه خیس می کرد. مرداد بود اما عرقش، عرق سرد! لرزی که در پاهایش حس می کرد قدرت هرگونه مانوری را از او گرفته بود. با خود آرزو کرد که کاش قبل از بیرون آمدن از خانه برای لحظه ای می ایستاد و خوب منیر را می دید، نگاهی که بوی الوداع بدهد!


با صدایی که شنید این بار واقعا از حرکت افتاد، صدای باز شدن در، بی شک از همان ماشین سیاه بود. نایی که به واسطه ی ترس از جانش رفته بود، با سرعتی دو چندان و توانی ده برابر اسب بخار به پاهایش برگشت. همین که صدایی از پشت سرش شنید:


_ آقا رضا شمـ...


مثل اسب تازی شروع به دویدن کرد. مرد جوان هم با همان سرعت سر در پی او گذاشت و ماشین هم به دنبال آن دو. سر نشینان ماشین سه روز تمام معطل "آقا رضا" بودند و نمی خواستند این بار دست خالی برگردند. " آقا رضا"، این چند روز، بدجور از کار و زندگی انداخته بودشان.


رضا با سرعت تمام می دوید و مرد هم به واسطه ی پاهای کشیده و قد بلندش نیم او انرژی می گذاشت و پا به پایش بود.


رضا در همان لحظه ی اول دویدن اشتباه کرده بود. به جای این که به سمت انتهای خیابان که به کوچه های تنگ و باریک ختم می شود بدود، باید به سمت سر خیابان و خیابان اصلی می رفت و آن جا، خود را در ماشینی هل می داد تا از شرشان راحت بشود. فقط در دل خدا خدا می کرد صمد همراهشان نباشد. صمد چاقو کش، بد کسی بود و تا او را تبدیل به پول نمی کرد، آن هم از نوع پول خرد، دست از سرش برنمی داشت! به صمد ربطی نداشت شپش درجیب اوی بخت برگشته چهار قاب می اندازد! شش ماه می شد که اصل پول و سود صمد را نداده بود.


داشت کوچه را رد می کرد که پایش گرفت به جدول خیابان، اما به سرعت برق خود را جمع کرد. اگر خود را در کوچه های تنگ و باریک می انداخت شاید می توانست از شر ماشین و سرنشینان سواره اش راحت بشود اما رهایی از دست جوانی که قدم به قدمش می دوید خیالی خام بود! حتی یکبار دست جوان لاغر عینکی از پشت به یقه ی او چنگ شده بود اما رضا توانسته بود با یک حرکت سریع خود و یقه اش را آزاد کند.


صدای آشنایی از دور خواندش:


_ رضا... رضا... امان از دستت، باز چه کار کردی؟!


و بعد صدای موتور... نور امید در قلبش تابید، دیگر تنها نبود. موتور سوار از دور او را دیده بود و حدس زدنش مشکل نبود که حتما آقا رضایشان باز هم یکی از دسته گل های معروفش را به آب انداخته است. سرعت موتور را بیشتر کرد و کوچه ی کناری را دور زد.


همین که موتور سوار از سر کوچه به سمت رضا پیچید، رضا با سرعت جمبوجت خود را روی ترک موتور مدل بالا انداخت و دستور داد:


_ بریم...


اما دیر شده بود این بار قلاب انگشتان مرد تعقیب کننده درست پشت یقه اش خوابید و او را از ترک موتور به زیر کشید و معترض و نفس نفس زنان گفت:


_ کجا مرد حسابی؟! سه روزه که ما این جا معطلیم تا شما افتخار بدید... بیا پایین دیگه... با تو اَم...


رضا که چنگ انداخته بود به لباس موتور سوار، با فشار دست مرد تعقیب کننده، هم خودش نقش زمین شد و هم موتور سوار و هم موتور. هر دو فوری جستی زدند تا پایشان زیر تنه ی سنگین موتور گیر نکند.


مرد جوان این بار به جای پشت سر، سجاف یقه ی رضا را از جلو به چنگ کشید و گفت:


_ د آخه...


نگاه رضا و موتور سوار به ماشین مشکی رنگی بود که پشت سر مرد جوان پارک کرد و احساس خطر رفت و لانه کرد زیر پوست تن و سرشان. نور مستقیم در شیشه ها می تابید و صمد و افرادش دیده نمی شدند.


موتور سوار که یک سر از رضا بلندتر بود، در یک حرکت غافلگیرانه، دست انداخت دور مچ مرد جوان و یقه ی رضا را از سنجاق انگشت های او جدا کرد و گفت:


_ چه خبره؟! ضعیف کشون راه انداختید؟... رضا بنال ببینم باز چه دسته گلی به آب دادی؟!


قبل از این که رضا مهلت حرف زدن پیدا کند مرد جوان که سر و وضع و ظاهرش، سوای آن دو بود، از این که دو به یک شده ترس خفیفی در دلش نشست و به اعتراض افتاد:


_ دستو چسبیدی چه کار؟


و دست پیش را گرفت، مشتش رفت سمت شکم مرد موتور سوار و رنگ او را از درد کبود کرد. به ثانیه ای نکشید که ضارب، مضروب شد و رضا و موتور سوار به جان جوان افتادند. می خوردند و می زدند. سرهایی از میان پنجره ی خانه ها بیرون می آمد و صدای نجوایی شنیده می شد:


_ الو! پلیس صد و ده؟


بالاخره صدای موتور ماشین خاموش و در سمت راننده باز شد. راننده ی ماشین سیاه رنگ، بیکار نشستن را فراموش کرده و دست به کار شده بود! قدم از ماشین پایین گذاشت... قفل فرمان سنگینی در دستش خودنمایی می کرد!....

خرید رمانهای جذاب ایرانی با تخفیف,رمان جدید بهارلویی از نشر علی,کتاب رمان نطلبیده,خرید رمان عاشقانی,خرید کتب رمان پلیسی,بهترین کتب عامه پسند,خرید کتب داستان انتشارات علی,آخرین ویرایش کتاب نطلبیده از بهارلویی

نقد و نظرات

نوشتن نقد و نظر

نطلبیده

نطلبیده

رمانی دو جلدی جذاب از م. بهارلویی

ویژگی ها

پدیدآورندگان

نویسنده/ نویسندگان : م. بهارلویی

مشخصات فنی

قطع کتاب : رقعی
جلد : شومیز
نوع کاغذ : تحریر

Other Features

تعداد صفحات : 1343 - دو جلدی
شمارگان : 2000
زبان : فارسی
چاپ متن : تک رنگ
شابك : 9789641930709

30 محصولات دیگر در همان شاخه: