خرید کتاب, فروش کتاب, فروش آنلاین, کتاب دانشگاهی, فروشگاه کتاب, چاپ کتاب, تبدیل پایان نامه به کتاب, ارسال کتاب, بانک کتاب, فروش پستی کتاب, پیک کتاب, فروش نرم افزار, چاپ تیراژ کم, فروشگاه اینترنتی کتاب ایران

می تراود مهتاب

محصول جدید

در مورد دختر شیطونی به نام مهتاب که با مادر و مادر بزرگش زندگی میکنه طی حادثه ای عاشق شایان پسر همسایه ای که...

جزییات بیشتر

تولید کننده
نشر علی

270,000 ریال

افزودن به لیست دلخواه

مشخصات

نویسنده/ نویسندگان :مریم رضاپور
تعداد صفحات :696
نوبت چاپ :12
شمارگان :2000
زبان :فارسی
قطع کتاب :رقعی
جلد :شومیز
نوع کاغذ :معمولی
چاپ متن :تک رنگ

اطلاعات بیشتر

اون یک جفت چشم صحرایی که می رقصیدند در اون نیمه شب طوفانی ،اون نگاه جادویی که در اون روز یخی به دیدگانم دوخته شده بود،اون گرمای وجود که زیر پوستم دویدو عمری دوباره بهم بخشید و اون سجده طولانی و راز نیاز که نشان از ایمانش داشت...

تا کی می خوای به این لجبازی هات ادامه بدی مهتاب؟ خاله فروزان بود که برای اولین مرتبه سرم داد می کشید. حوصله اش را نداشتم. حوصلهء هیچ کس را نداشتم. چرا نمی گذاشتند به حال خودم بمونم؟ چرا هر روز دوره ام می کردند و به نوعی باعث آزارم می شدند؟ خاله فروزان باز هم شروع کرد اما این مرتبه آرام تر. بلند شد اومد کنارم نشست. دستم را میان دستانش گرفت و گفت: تو با کی سر لج داری دختر؟ هان؟ این سوالی بود که بار ها ازم پرسیده بودند و من بی حوصله و خسته جواب دادم: با بخت سیاهم، با اقبالم، با خودم، می فهمین؟ خاله فروزان باز بر افروخته شد و گفت: همیشه همینو می گی. کدوم بخت سیاه؟ کدوم اقبال؟ همون بختی که خودت دستی دستی سیاهش کردی؟ همون اقبالی که فقط تو اونو بد می بینی؟ تو دختره ی خیره سر دیوونه عرصه ی زندگی رو به همه تنگ کردی. مگه بخت چند مرتبه در خونه ی یک نفرو در میزنه؟ تازه تو دختر خوش شانسی هستی که بخت برای بار دوم اومده سراغت. اما تو، تو دختره ی دیوونه در کمال خودخواهی اونو پس می زنی. اون دفعه بچگی کردی حالا چی؟ حالا که بچه نیستی پس یقین دارم دیوونه ای. نه عزیز من تو خودخواهی. تو سال ها سد آرامش و آسایش مادرت شدی. که خب زیاد هم مقصر نبودی. اونو میشه به قول خودت پای اقبال گذاشت. اقبالی که با مادرت یار نبود. اما حالا چی؟ حالا که اقبال به تو و اون رو کرده. چرا باورش نداری؟ جواب منو بده مهتاب. با توام چرا مثل مجسمه به من زل زدی؟ فرح سالهاست دکتر رو سر می دوونه. چرا؟ به خاطر وجود تو که مثل بختک ... حرفش رو خورد و دیگه ادامه نداد. لحظه ای لب گزید و با لحنی آروم تر ادامه داد: مهتاب، عزیزم، گلم، قشنگم، بیا و دست از لجبازی بردار. عرفان امروز به من زنگ زد و ازم خواست با تو حرف بزنم شاید سر عقل بیایی. مهتاب، مهتاب چرا اینطوری شدی؟ چرا رنگت پریده؟ عزیزم جواب منو بده. خاله فروزان دستپاچه چند مرتبه پیاپی به صورتم نواخت و من دیگر هیچ نفهمیدم. صدای اذان از دور دست ها به گوش می رسید. چشم باز کردم توی اتاق خودم و روی تختم بودم. کی آمده بودم؟ چه کسی منو آورده بود؟ به یاد نداشتم. پنجره باز بود. نسیم سحری پوست صورتم رو نوازش می داد. در آن سکوت نیمه شب صدای گوش نواز اذان که تا عمق جان نفوذ می کرد حال و هوای عرفانی ... وای عرفان! با تو چه کنم عرفان؟ خدایا دارم دیوونه می شم. نام عرفان و یاد اون داره دیوونه ام می کنه. چند روزه که مدام میرم جلو آینه و مثل دیوونه ها با خیالش صحبت می کنم. بار ها حرف دلم رو بهش زدم. توی آینه به چشاش زل زدم و لب باز کردم، اما تا اومدم حرف آخر رو بزنم، تا اومدم بهش بگم که با پیشنهادش موافقم، چشمم افتاده به یک جفت چشم پر آب که نگاهش رو ازم می دزده.همون چشایی که غم توش خونه کرده و منتظر یک تلنگره که دیگ احساسش رو به جوش بیاره و سرریز بشه. چشای خودم که داره خودمو به آتیش می کشه، که نگاهش شده سراسر درد و ماتم. نگاهی که وجودم رو مسخر کرده و اجازه نمی ده به عرفان جواب بدم و هم خودمو راحت کنم و هم خانواده مو. ای بخت سیاه با من چه کردی؟ یقه ی تو رو بگیرم یا خودم رو؟ کی مقصره؟ ببین چی به سرم آوردی؟ به چشمام نگاه کن ببین به چه روزی در اومدند! همون چشایی که یه روز سرشار بود از برق شیطنت. برقی که گاهی خودم می رمیدم ازش. اون برقی که ورد زبون خاله فروزان بود و می گفت یه نوری تو چشای مهتابه که تو چشم هیچ کس ندیدم. خانم جان می گفت فضولیه. دایی فربد می گفت کنجکاویه. مامان می گفت شرارته و خودم معتقد بودم شادی و شیطنت دخترانه اس، عشق و امید به زندگیه، شور جوانیه. حالا کو اون چشای رقصان و بی قرار؟ پس چرا این تصاویر شاد و خندان زیر هاله ی خاکستری غم فرو رفته؟ حالا دیگه هر وقت جلوی آینه می ایستم نگاهم رو از خودم می دزدم. چرا؟ خب معلومه، چون دارم گریه می کنم. آره خدای خوبم می بینی که دارم گریه می کنم. پیش از این گریه هم از ترسی کودکانه بود و اینک، درده و ماتم. خانم جان همیشه می گفت پشت خنده ی مستانه یه گریه ی قلمبه خوابیده. دست بردم اشکم رو ستردم. خسته ام. خسته از همه، از روزگار، از خودم، از بخت ناخوشم، همون که همه به خوشی باورش دارند و مدام دوره ام می کنند که چرا پشت پا بهش می زنم اونم برای مرتبه دوم! اما خدا جونم تو خوب می دونی که من هنوز باور ندارم که دفعه ی پیش بخت یار من بوده! اصلا مگه اقبال جایی توی سرنوشت من داشته؟ بنده ی ناسپاسی نیستم. قربون خدای خوبم هم میرم هزار بار. خدا جونم، هر چی که مقدرم کردی پذیرفتم. اما حرف دلم رو با تو یکی که باید بزنم. مگه نه؟ اون چیزی که اطرافیانم اسمش رو اقبال می گذارند من ترحم گذاشتم. همون که اکثر قریب به اتفاق مردم رو فراری میده و من یکی رو بیشتر. چرا که سایه ی پر مهر پدر و دست نوازشگرش رو هیچ وقت روی سرم احساس نکردم. هر کس از گرد راه رسید از سر مهر و شاید دلسوزی دستی به سرم کشید. اما تو خوب واقفی خدا جون که هزار دست کار یک دست رو نمی کنه و هیچ کس با تمام محبتش نتونست جای خالی پدر رو برام پر کنه. خدایا تو از هر کسی بهتر می دونی که بچه های یتیم دلی نازکتر از شیشه و لرزون تر از حباب دارند. تمام نعمتهای دنیا نمی تونه خلاء زندگیشون رو پر کنه. عقده ی تنهایی همیشه با من بوده و هست. اگر چه دختر شاد و شنگولی بودم و عظمت غمم رو کتمان می کردم اما این کمبود همیشه باهام بوده و من سعی می کردم دردم رو لا به لای لودگی هام مخفی کنم. شاید هیچ کدوم از اطرافیانم این احساس تلخ بی پدری که تا اعماق جانم ریشه دوانیده بود رو درک نکرد، چرا که چون دیگر بی پدران سر در گریبان نبردم، ناله سر ندادم، شکوه نکردم. گفتم و خندیدم و مسخرگی کردم. انگار که دنیا تا بوده و هست به کام لااقل من یکی چون شهد شیرینه. خدایا اگر چه نه پدری داشتم و نه خواهر و برادری که درد تنهایی ام رو با اونا قسمت کنم و نه مادری در جایگاه مادرانه. گر چه خیلی دلسوز و نگران، اما خوب می فهمیدم که خود دردی جانکاه در سینه داره که لا به لای مشغله ی زندگی پنهانش می کنه. لیکن خدایا اگر این نعمات طبیعی رو به من ندادی به جای اون دلی دادی به وسعت دریا. دلی پاک و شفاف همچون آینه. و حق عاشق شدن رو. دادی یا ندادی؟ مگر تو خودت حق عاشق شدن به نوع بشر اعطا نکردی؟ آیا ما بندگانت حق نداریم دوست بداریم؟ و تو می دانی که من با تمام وجودم عاشق شدم. تمام سلولهای تنم، تمامی وجودم، روحم و جسمم چقدر اونو می خواست و چه زجری کشیدم من که اونو در اختیار داشتم، حق طبیعی خودم بود و خودم رو از دسترسش دور نگه داشتم. من و اون زیر یک سقف و گرچه نزدیک هم، لیک از هم دور بودیم. درست مثل دو خط موازی. می دونی چرا خدا جون؟ چون تو خودت به بندگانت عزت نفس دادی. تو به اونا غرور دادی. اون غروری که بهشون شخصیت بده، نه اینکه بادشون کنه. همون خصلتی که سبب میشه بی جهت و به جبر سر تسلیم فرود نیاریم. من هم عزت نفس داشتم. و تو خودت می دونی که چقدر دوستش دارم و هنوز هم دارم. حالاخدای خوبم تو که عادل ترینی، قضاوت کن آیا دوست داری بنده ات خوار و ذلیل بشه اونم در راه دلدادگی؟ این پسندیده بود که عمری چون یوغ به گردن اون عزیزی در آویزم که از سر جوونمردی دستم رو گرفت و خواست همراهم باشه. من عاشقش بودم اما آیا اونم بود؟ نه. هر کسی که ندونه تو که خوب به اسرار دل بندگانت واقفی و می دونی که نه. اون یک جوانمرد بود اما عاشق نبود. گرچه ادعا می کرد دوستم داره. اما این حربه ای بود واسه نگه داشتن من. این دلیلی بود واسه راد منشی اش. و من نخواستم اون راد مرد زندگی اش رو فدای من کنه. زندگی رو اگه باختی دیگه نمی تونی به دست بیاری و من راضی نبودم عشقم، عزیزم، نفسم، زندگی و جوانی اش رو به پای من بریزه از سر جوونمردی. من به اون حق می دادم که عاشق باشه و طعم شیرین اونو بچشه. هنوز هم میدم. خوشحالم که یک مرتبه توی تمام زندگی ام تونستم تصمیمی عاقلانه بگیرم گرچه این میان بازنده بودم. گرچه این تصمیم به نفع خودم نبود. اما چه باک؟ من که زندگی ام رو باختم. این هم سزای بچگی هام بود و ساده دلی ام. من خیلی دیر بزرگ شدم. همیشه فکر می کردم دنیا یک صفحه کاغذ سفید واسه نقاشیه که اگه از طرحم راضی نبودم می تونم پاکش کنم و از اول طرحی نو بزنم. غافل از اینکه طرح زندگی بر دل عمرت نقش می بنده و پاک شدنی نیست. کودکانه قلم به دست گرفته بودم و بدون تامل خطوطی در هم برهم رسم می کردم و تا اومدم که بفهمم چه نقشی بر کاغذ سرنوشتم زدم که وقت نقاشی تموم شده بود و اسمم پایین کاغذ دهن کجی می کرد. کاش می تونستم به عقب برگردم و به دور از احساس بچه گی و به دور از لجبازی کودکانه و غرور بیجا برای زندگی ام تصمیم بگیرم. آخ عرفان دوستت دارم می فهمی؟ بار ها نزد تو اعتراف کردم که دوستت دارم اما نه اونطوری که لازمه ی یک زندگی شیرین باشه. تو هیچ وقت نخواستی بفهمی که این دوست داشتن از کدوم جنسه. شاید هم به همون بسنده کردی و دل خوش داشتی. چرا اصرار داری بی جهت بهش رنگ عشق بزنی؟ باور کن دنیا اونطور که من و تو فکر می کنیم صفحه ی نقاشی نیست. همه چیز رو نمی شه به دلخواه نقش زد. ما نمی تونیم واقعیتهای تیره ی زندگی رو با رنگ های الوان رویاهامون به نفع خودمون تغییر بدیم. می دونم که احساس تو همون عشق پاک و آسمانیه که به من داری. می دونم عشق تو مقدسه. اما من چه کنم که چیزی به نام عشق در چنته ندارم که به پات بریزم! من درون خودم رو جستم به دنبال عشقی برای تو، اما نیافتم. عشق برای من قطعه ای از یک پازل در هم و پیچیده بود که تا به چنگش گرفتم دیدم پازل زندگی رو از دست دادم. عرفان کاش می فهمیدی که چقدر عاشقش هستم! تو از من خواستی حالا که به عشقم پشت کردم به تو رو کنم فقط به این دلیل که دوستت دارم و برام عزیزی. عرفان جان مگر هر دوست داشتنی به عشق ختم می شه؟ بهت گفتم. گفتی شاید و امیدواری. گفتم با اون چه کنم که یادش هنوز عذابم می ده. گفتی توی خیالت باشه شاید فراموشش کردی. گفتم اگه نکردم چی؟ اطمینان دادی عشقی که نثارم می کنی یاد اونو کمرنگ می کنه. گفتم این خیانته به تو. گفتی چون خودم واقفم خیانت نیست و باز اطمینان دادی که با عشقت یاد اونو از توی ذهنم پاک می کنی. اما تو می دونی که عشق او و خاطرات او توی وجودم نقش بسته و هیچ قدرتی قادر به پاک کردنش نیست. چطور به تو بفهمونم که تمامی وجودم اونو طلب می کنه و دلتنگ اون نگاه پر غرور و مردانه اش. اون نگاه زلال، اون نگاه پر از تمسخر. اون نگاه مهربون و نگران، نگاهی که همیشه پر از حرف و حدیث بود. ای خدا سرم باد کرده و الانه که بترکه. خداوندا یاد آوری خاطرات تلخ و شیرین گذشته آتش به جانم می اندازه. گر گرفتم. دلم خیلی هواشو کرده هر روز هوای دلم همینه، امروز بیشتر. اما باید بجنگم با نفسم. حداقل وجود سارا تایید محکمیه واسه اینکه دیگه دیر شده. شاید اگه سارا نبود خدا جون التماست می کردم که ما رو دوباره به هم برسونی چون خودت می بینی که جونم داره به لبم می رسه. آره خدای خوبم شاید اگر سارا نبود به قیمت زیر پا گذاشتن این غرور لعنتی که گاه راه نفس آدم رو می گیره و باید ها رو تبدیل به نباید می کنه اونو از تو طلب می کردم. اون نگاه سرشار از عشق و اون وجود با گذشت و مردونه که امروز متعلقه به مادر سارا. همون وجودی که روزی نزدیک ترین فرد زندگی ام بود و من قدرش رو ندونستم. اکنون می دونم که چنین حقی ندارم. او اینک زندگی خودش رو داره. سارا داره و همسری خوشبخت که نمی دونم کیه و نمی خوام که بدونم. بله حسودم. خدا جون خجل نیستم بلکه به این خصلت می بالم. گرچه حسادت نزدت خدا جون نکوهیده اس. اما من معتقدم حسادت تنها خصلت پسندیده ایه که چون در وجود زنی ریشه کرد باعث میشه با همه ی نیرو و توان پایه های زندگی اش رو با چنگ و دندون نگه داره. اما متاسفانه زمانی در من ریشه گرفت که پایه ی زندگی ام رو از کف دادم. خدایا، خودت می دونی که من زیاد هم مقصر نبودم. سرنوشت به قدری سریع برام رقم خورد که حتی فرصت نشد بفهمم عشق بود یا ترحم که دامن زندگیم رو گرفت ...

بانک کتاب,چاپ کتاب شعر,کتب زبان, کتاب کودک,فروش کتاب,چاپ کتاب,ارسال کتاب,بانک کتاب,پیک کتاب,پستی کتاب,کنکوری,چاپ و نشر,فروش آنلاین,مهندسی,عمومی,تخصصی,مرجع,انتشارات علی,کتاب رمان,کتاب داستان,خرید کتاب,دانلود کتب نایاب,کتاب خاطرات

نقد و نظرات

نوشتن نقد و نظر

می تراود مهتاب

می تراود مهتاب

در مورد دختر شیطونی به نام مهتاب که با مادر و مادر بزرگش زندگی میکنه طی حادثه ای عاشق شایان پسر همسایه ای که...

ویژگی ها

پدیدآورندگان

نویسنده/ نویسندگان : مریم رضاپور

مشخصات فنی

قطع کتاب : رقعی
جلد : شومیز
نوع کاغذ : معمولی

Other Features

تعداد صفحات : 696
نوبت چاپ : 12
شمارگان : 2000
زبان : فارسی
چاپ متن : تک رنگ

30 محصولات دیگر در همان شاخه: