خرید کتاب, فروش کتاب, فروش آنلاین, کتاب دانشگاهی, فروشگاه کتاب, چاپ کتاب, تبدیل پایان نامه به کتاب, ارسال کتاب, بانک کتاب, فروش پستی کتاب, پیک کتاب, فروش نرم افزار, چاپ تیراژ کم, فروشگاه اینترنتی کتاب ایران

گذر تنگ دلتنگی

محصول جدید

از خوشحالی نمی­دونستم چه کار کنم؟! روزنامه را از پدرم گرفتم و بهش نگاه کردم. نه یک بار، نه دو بار، هزار بار تا این­که مادرم روزنامه را از دستم گرفت و گفت:«بسته دخترجون، کور شدی! می­خوای دانشگاه نرفته، کور بشی!»

جزییات بیشتر

تولید کننده
انتشارات پرسمان

150,000 ریال

افزودن به لیست دلخواه

مشخصات

نویسنده/ نویسندگان :فریبا رحمانی
ویراستار / ویراستاران :مریم عباس‌زاده
امور تولید/ ناظر چاپ :ندا حریری
تعداد صفحات :480
نوبت چاپ :1
سال چاپ :1392
شمارگان :2000
زبان :فارسی
قطع کتاب :رقعی
جلد :شومیز
نوع کاغذ :معمولی
چاپ متن :تک رنگ

اطلاعات بیشتر

با نگاه در چشمان اشک­ آلود عاطفه گفتم: «اسم من ستاره است، ستاره، ستاره­ای که آسمان به آن بزرگی من را از خودش روند و بیرون انداخت و به این سرزمین نفرین شده تبعید کرد.آره، من ستاره ام، ستاره­ای که یک روز می­درخشید و تابان بود، اما حالا خاموش شده و کنج این دیوار نشسته. از کجا باید بگم، از کجا شروع کنم که زندگی به من بد کرد!»

ساکت شدم. سالار وقتی سکوت من را دید گفت:«ستاره جون، از اون­جایی شروع کن که فهمیدی علت امید و تلاش برای زندگی کردن چیه؟!»

با نگاه کردن به چشمان پر از برق سالار گفتم:«زندگی من از اون­جایی برام معنی پیدا کرد که شب را به صبح می­رساندم و درس می خوندم، تا دانشگاه قبول بشم.» 

یه روز پدرم با روزنامه به خانه اومد و گفت:«ستاره، قبول شدی، قبول شدی!»

از خوشحالی نمی­دونستم چه کار کنم؟! روزنامه را از پدرم گرفتم و بهش نگاه کردم. نه یک بار، نه دو بار، هزار بار تا این­که مادرم روزنامه را از دستم گرفت و گفت:«بسته دخترجون، کور شدی! می­خوای دانشگاه نرفته، کور بشی!»

پدرم گفت:«رشته­ ای که دوست داشتی قبول شدی، خبرنگاری. ولی خوب، مشهد قبول نشدی، تهران قبول شدی. فکرهایت را کن ببین می­تونی بری تهران و تک و تنها زندگی کنی؟!» حرف­های پدرم، این­که ممکنه چه اتفاقاتی برای دخترهای جوون، آن هم در یک شهر غریب بیفته، دلهره­ای عجیب گرفتم، چند روز بدون این­که چیزی بگم، فکر می­کردم، به این­که بروم به تهران یا نه. تا این­که تصمیم گرفتم و به پدر و مادرم گفتم که می­خوام برم.

پدرم مخالفت کرد و گفت:«اگر مشهد بود، حرفی نداشتم،ولی تهران نه، نمی­تونم قبول کنم که تو تنها در اون­جا زندگی کنی.»

به پدرم،حرف­هایی که به من و خواهرم در مورد نجابت یک دختر و این­که اگر یه دختر یا یه انسان توی تنهایی، خدا را صدا بزنه، خدا جوابش را می­ده و اون را از خطرات حفظ می­کنه.. یادآوری کردم.

پدرم در فکر فرو رفت و بعد از خانه بیرون رفت. من به مادرم نگاه کردم. مادرم گفت:«هر چی پدرت بگه.»

بعد به آشپزخانه رفت. چند ساعتی گذشت و پدرم با یک جعبه شیرینی به خانه برگشت و جعبه ­ی شیرینی را به من داد و گفت: «مبارکِ. فردا به تهران می­ریم.»

فردا صبح زود مادرم، من و پدرم را با دعا و صلوات از زیر قرآن رد کرد و ما را راهی تهران کرد. پدرم با دیدن دانشگاه و دیدن محل زندگی­ ام با خیال راحت به مشهد برگشت ودر حین رفتن گفت:«دخترم تو را به خدا سپردم ،دوست دارم وقتی دَرسَت تمام شد با سرافرازی به تو نگاه کنم و سرم را بالا بگیرم.»

از روز بعد به دانشگاه رفتم و با محیطی که برایم کاملاً نامأنوس بود آشنا شدم. روزها همین­طور می­گذشت من صبح به دانشگاه می رفتم و عصر به خانه برمی­گشتم، اما این­بار در حین رفتن به دانشگاه راهی را پیدا کردم که همیشه دوست داشتم در آن مسیر قدم بردارم، از روز بعد از آن مسیر، به دانشگاه می­رفتم ،البته نه با چشمان باز، بلکه با چشمان بسته. وقتی با چشم­های بسته تو فصل پاییز، توی آن خیابان که از دو طرف پر از درخت­های قد کشیده بود و برگ­ها در هوا معلق بودن تا جایی را روی زمین برای خود پیدا کنند، راه می­رفتم، وقتی روی برگ­های زرد و نارنجی که روی زمین این ور و آن ور روی هم غلت می­خوردند و بازی می­کردند، قدم می گذاشتم و خرد شدن  برگ­ها را زیر پاهایم احساس می­کردم، با خرد شدن برگ­ها، مرگ را احساس می­کردم و می­گفتم:«مرگ می­ تونه به همین سادگی باشه. بعضی وقت­ها احساس می­کردم که برگ­ها با من حرف می­زنند و می­گویند که ما هنوز زنده هستیم، ما را با قدم­هایت از بین نبر. شاید نفرین آن برگ­های نیمه جون بود که باعث شد من این­جا باشم.

سالار نگاه کوتاهی به من کرد و گفت:«برگ­ها زمانی که از شاخه­ی درخت جدا می­شوند، غزل خداحافظی را می­خوانند، نه وقتی که تو روی آن­ها قدم گذاشتی.»

حرف­های سالار مثل همیشه به قلبم آرامش می­داد، ادامه دادم و گفتم:«روزهای دانشگاه همین­طور پیش می­رفت و درس­ها روز به روز سخت­تر می­شدند تا این­که امتحانات ترم اول شروع شد.با نمرات عالی امتحاناتم را گذراندم. ترم جدید شروع شد و من باز در آن خیابان که این­بار به جای برگ­های زرد و نارنجی از برف پوشیده شده بود راه می­رفتم. روی شاخه­های درختان که تا آسمان قد کشیده بودند برف نشسته بود و بر قامت بلندشان افزوده بود. زمین سرد بود سردِ سرد ،آن­قدر سرد که انگار از آسمان طلب­کار است و با آسمان قهر کرده.

من هم­چنان با چشمان بسته بر روی برف­ها قدم برمی­داشتم و برای خود قشنگ­ترین زندگی را ترسیم می­کردم.» تا این­که یک روز در همان مسیر پسری با صدایی ملایم، صدایم کرد و گفت:«دخترخانم! دخترخانم!»

بی­اعتنا به صدای پسرک به راهم ادامه دادم.اما پسر سوار ماشین شد و به دنبالم راه افتاد. در حالی­که من راه می­رفتم و پسرک رانندگی می­کرد، گفت:«سلام، اسم من سپهره.اسم شما چیه؟»

بدون این­که جوابی بدم به پیاده­ رو رفتم و از کنار درختان راهم را ادامه دادم. پسرک ول کن نبود و مادام خودش را معرفی می­کرد. و از من هم می­خواست که خودم را معرفی کنم به پسرک گفتم:«بهتره بری، مزاحمم نشو، وگرنه...»

-وگرنه چی؟!

-به پلیس زنگ می­زنم!

-دخترخانم من قصد مزاحمت ندارم، فقط می­خوام با شما آشنا بشم، همین.

بی­ اعتنا به حرف­های پسرک به راهم ادامه دادم.

اما ....

-ببین دخترخانم، من چند روزی هست که شما را در این مسیر زیر نظر دارم، این­که چه­ طور تک و تنها با چشمان بسته بدون این­که حتی یه نگاه کوچک بیندازید، راه می­روید.

با تندی به پسرک نگاه کردم و گفتم:«بهتره خودتون را مسخره کنید!»

-اما من قصد مسخره کردن شما را ندارم، اتفاقاً اگر من هم تنها بودم و قرار بود از خانه تا دانشگاه را پیاده و تنها بیایم، همین راه را انتخاب می­کردم، حتماً این راه برای شما آرامش خاصی را آفریده که با چشمان بسته در آن راه می­رید، چون اگر حتی یک لحظه چشمانتان را باز می­کردید من را می­ دیدید و متوجه حضور من می­شدید، چند روزی هست که می­خوام با شما صحبت کنم اما هر بار با دیدن شما و دیدن آرامشی که در این مسیر داشتید، دلم نیومد که آرامش شما را به هم بزنم. همین!

همین­طور پسرک در آن مسیر که برایم مانند یک عبادتگاه بود، حرف می­زد و من می­شنیدم. تا این­که به در ساختمان دانشگاه رسیدم و وارد دانشگاه شدم و خودم را از دست پسرک خلاص کردم.

صبح روز بعد تصمیم گرفتم که دیگر از اون مسیر نرم، احساس می­کردم که اون مسیر آلوده شده ،چون جای پای آدم دیگری در آن مسیر بود، اما وقتی داشتم از کنار آن خیابان رد می­شدم، طاقت نیاوردم و دوباره در خیابان تنهایی به راه افتادم. این بار خیابان تنهایی جلوه ­ی دیگری داشت، زیباتر شده بود، جویی که در کنار خیابان زیر درختان بود با آب زلالی کم و بیش پر شده بود و نور خورشید در جوی نمایان بود و خودنمایی می­کرد. این­ها همه نشان می­داد که زمین کدورتش را با آسمان کنار گذاشته و می­ خواهد دوباره با آسمان و خورشید دست دوستی بدهد، در همین باورها بودم که ناگهان دوباره همان صدا آمد، صدای پسرک بود که می گفت:«دخترخانم، من سپهر هستم. اسم شما چیه؟»

به پسرک نگاه کردم و گفتم:«آقا لطفاً مزاحم نشید. شما آرامش من را گرفته­ اید!»

دخترخانم، من خودم را به شما معرفی کردم و از شما خواستم که اسمتون را بگویید اما شما اعتنایی نکردید و گفتید که مزاحم نشید. اما من باز هم می­گم، من مزاحم نیستم، من دانشجوی همین دانشگاه هستم.من به شما علاقمند شده­ ام و حالا می­خواهم با شما آشنا بشم و اما این­که من دلم نمی­خواد آرامش شما به هم بزنم مخصوصاً در این خیابان که انگار تکه­ای از بهشت روی زمین افتاده، من فقط می­خوام با شما آشنا بشم و از شما می­خوام که آرامشتون را با من تقسیم کنید.

حرف­های پسرک شیرین بود و دلنواز. می­خواستم حرفی بزنم، امّا به یاد حرف­های پدرم و نصیحت­ های پدرم افتادم. به خاطر همین هم چشمانم را به زمین دوختم و بدون نگاه به پسرک به راهم ادامه دادم.  

از روز بعد خیابان تنهایی را با تمام زیبایی­ هایش رها کردم و از راه دیگری به دانشگاه رفتم. اما این خیابان لطف خیابان قبلی، خیابان تنهایی را نداشت و دیگه نمی­تونستم با چشم­های بسته به راهم ادامه بدهم چون اگر می­خواستم با چشم­های بسته راه برم یا تو چاله و چوله ­های خیابان می­ افتادم و یا زیر ماشین­ها لِه می­شدم. دیگه نه از درخت خبری بود، نه از گرمی آفتاب، باید مثل یک ربات در خیابان راه می­رفتی و مثل رباط با چشمان لیزری به اطراف نگاه می­کردی، در خیابان راه می­رفتم و به اطراف نگاه می­کردم، ناگهان صدای ترمز ماشینی را شنیدم که محکم به ماشین دیگری برخورد کرد هر دو راننده از ماشین پیاده شدند، یکی از راننده ­ها پسری بود که آرامش من را در خیابان تنهایی به هم زد، پسرک با راننده­ ی ماشینی که با هم برخورد کرده بودند، صحبت می­کرد...

بانک کتابهای دانشگاهی,چاپ کتاب شعر,کتب زبان, کتاب کودک,فروش کتاب,چاپ کتاب,ارسال کتاب,بانک کتاب,پیک کتاب,پستی کتاب,کنکوری,چاپ و نشر,فروش آنلاین,مهندسی,عمومی,تخصصی,مرج,انتشارات پرسمان,کتاب رمان,کتاب داستان,کتاب نایاب,دانلود رمان,خرید کتاب

نقد و نظرات

ویژگی ها

پدیدآورندگان

نویسنده/ نویسندگان : فریبا رحمانی
ویراستار / ویراستاران : مریم عباس‌زاده

مشخصات فنی

قطع کتاب : رقعی
جلد : شومیز
نوع کاغذ : معمولی

Other Features

امور تولید/ ناظر چاپ : ندا حریری
تعداد صفحات : 480
نوبت چاپ : 1
سال چاپ : 1392
شمارگان : 2000
زبان : فارسی
چاپ متن : تک رنگ

نوشتن نقد و نظر

گذر تنگ دلتنگی

گذر تنگ دلتنگی

از خوشحالی نمی­دونستم چه کار کنم؟! روزنامه را از پدرم گرفتم و بهش نگاه کردم. نه یک بار، نه دو بار، هزار بار تا این­که مادرم روزنامه را از دستم گرفت و گفت:«بسته دخترجون، کور شدی! می­خوای دانشگاه نرفته، کور بشی!»

30 محصولات دیگر در همان شاخه: