فروشگاه اینترنتی کتاب ایران، پیک کتاب، چاپ کتاب، بانک کتاب،خرید کتاب کمک آموزشی، خرید کتاب، تبدیل پایان نامه به کتاب، اخذ فیپا و گرفتن مجوز کتاب، ارسال کتاب کمک درسی، سایت خرید کتاب فروش کتاب، خرید اینترنتی کتاب، کتاب، فروش آنلاین پستی کتاب، خرید اینترنتی

قاب خالی

محصول جدید

مادر و پدر توي يك فروشگاه با هم آشنا شده بودند. مادربزرگ كه آن وقت­ها هنوز در قيد حيات بود، رفته بود به خواستگاري و با وجود ...

جزییات بیشتر

تولید کننده
انتشارات پرسمان

100,000 ریال

ویژگی ها

پدیدآورندگان

نویسنده/ نویسندگان : منیر محرابی
ویراستار / ویراستاران : مریم شفیع‌ پور
امور تولید/ ناظر چاپ : دالاهو
طراح/ نقاش/ گرافیست : پیمان و پروانه
صفحه آرایی و حروفچینی : مریم طهماسبی
طراح جلد : بهاره لشکری زاده

مشخصات محصول

قطع کتاب : رقعی
زبان : فارسی
چاپ متن : تک رنگ
تعداد صفحات : 400
نوبت چاپ : 1
سال چاپ : 1391
شمارگان : 2000
جلد : شومیز
نوع کاغذ : معمولی

اطلاعات بیشتر

"همين يه دونه بچه از سر هفت جدمون هم زياده، اگه اين يكي هم نبود مجبور نبودم اين زندگي كوفتي رو تحمل كنم و عمرم و هدر بدم"

اين­ها كلماتي بود كه مادرم در جواب قوم و خويش كه مي­گفتند: «چرا فقط يه بچه داريد بارها شنيده مي شد.»

مادر و پدر توي يك فروشگاه با هم آشنا شده بودند. مادربزرگ كه آن وقت­ها هنوز در قيد حيات بود، رفته بود به خواستگاري و با وجود مخالفت­هاي سرسختانه خانواده مادر، علي­الخصوص مادربزرگ ازدواج آنها كه به اصطلاح خودشان آن روزها عاشق و معشوق بودند سرگرفته بود.

مادر هفده سال و تا کلاس نهم درس خوانده بود و پدر بيست و چهار سال داشت دیپلمه و كارمند يك شركت خصوصي بود. از روزي كه يادم مياد هميشه در حال مشاجره بودند و در اكثر موارد اختلاف نظر كه چه عرض كنم دعوا داشتند. دايم به سر و كله هم ميزدند اما باز با هم زندگي مي­كردند تمام دوران كودكي­ ام اینطور در اضطراب گذشته بود. اضطرابي كه از دنياي كودكي دورم مي­کرد هميشه به عواقبي كه در انتظارم بود فكر مي­كردم معمولاً بعد از هر دعوا، پدر و مادرم از سر تصدق مرا وجه المصالحه قرار مي­دادند و آشتي مي­كردند.

مادرم زني روياپرور و عاشق مآب بود و به خيال خودش مجنوني را در كمند داشت اما از بخت بد بابا مردي مستبد و عصبي اما واقع گرا از آب در آمده بود كه با روحيات مادر سازگار نبود.

پدرم به عشق و دلدادگي منطقی مي­نگريست و شبانه روز كار مي­كرد تا عشق را اینطور به خانه بياورد و تعبيرش از زندگي و خوشبختي با دنياي مادر تفاوت داشت.

هر بار که مادر با ناسازگاری­ هایش آشوبي به پا مي­کرد من مثل گنجشك بيچاره ­اي بودم كه بعد از يك روز سخت لانه ­اش را گم كرده باشد. آغوشي را براي امنيت نمي­ يافتم، بارها آرزو كردم اي كاش من هم نبودم تا مادرم به قول خودش مجبور نباشد به پاي پدرم بسوزد و بسازد.

او به هر بهانه ­اي قهر مي­كرد و مرا كه فقط چهار پنج سال داشتم با يك ساك لباس زير بغلش مي­زد و می­رفتیم خانه پدربزرگ آن جا سرزنشها و ملامت ها بود كه سر مادر هوار مي­شد.

پدربزرگ مي­گفت: «دخترجون خودت خواستي، رفتي حالا هم خود كرده را تدبير نيست.» مادر بزرگ مي­گفت: «تو اگه آدم بودي و لياقت داشتي خودت و حروم نمي­كردي. مگه پسرِخاله سوري چه ايرادي داشت كه هواي غريبه­ها به سرت زد؟ دو سال صبر مي­كردي نمي­ مردي كه.» نه پدربزرگ و نه مادر بزرگ هیچ­کدام هرگز  ...»

بانک کتابهای دانشگاهی,چاپ کتاب شعر,کتب زبان, کتاب کودک,فروش کتاب,چاپ کتاب,ارسال کتاب,بانک کتاب,پیک کتاب,پستی کتاب,کنکوری,چاپ و نشر,فروش آنلاین,مهندسی,عمومی,تخصصی,مرج,انتشارات پرسمان,کتاب رمان,کتاب داستان,کتاب نایاب,دانلود رمان,خرید کتاب

نقد و نظرات

نوشتن نقد و نظر

قاب خالی

قاب خالی

مادر و پدر توي يك فروشگاه با هم آشنا شده بودند. مادربزرگ كه آن وقت­ها هنوز در قيد حيات بود، رفته بود به خواستگاري و با وجود ...

30 محصولات دیگر در همان شاخه: