فروشگاه اینترنتی کتاب ایران، پیک کتاب، چاپ کتاب، بانک کتاب،خرید کتاب کمک آموزشی، خرید کتاب، تبدیل پایان نامه به کتاب، اخذ فیپا و گرفتن مجوز کتاب، ارسال کتاب کمک درسی، سایت خرید کتاب فروش کتاب، خرید اینترنتی کتاب، کتاب، فروش آنلاین پستی کتاب، خرید اینترنتی

علاج درد

محصول جدید

به اجبار پتو رو از روی صورتش کنار زد و بی­حوصله به مادرش که دست به کمر روبروش ایستاده بود و چپ چپ نگاش می­کرد گفت: «مامان جون، چرا داد می­زنی؟ به خدا چشم باز نکرده سردرد گرفتم.»

جزییات بیشتر

140,000 ریال

ویژگی ها

پدیدآورندگان

نویسنده/ نویسندگان : حمیرا رضاییان
ویراستار / ویراستاران : مژگان مظفری
امور تولید/ ناظر چاپ : کاری نو

مشخصات محصول

موضوع : رمان - داستان - نشر پرسمان - داستان دنباله دار ایرانی
قطع کتاب : رقعی
زبان : فارسی
چاپ متن : تک رنگ
تعداد صفحات : 326
نوبت چاپ : 1
سال چاپ : 1393
شمارگان : 2000
جلد : شومیز
نوع کاغذ : معمولی

اطلاعات بیشتر

به اجبار پتو رو از روی صورتش کنار زد و بی­حوصله به مادرش که دست به کمر روبروش ایستاده بود و چپ چپ نگاش می­کرد گفت: «مامان جون، چرا داد می­زنی؟ به خدا چشم باز نکرده سردرد گرفتم.»

مژگان که حرصش در اومده بود گفت: «ببخشید سرکار خانم، خیلی عذر می­خوام که مزاحم خواب و استراحتتون شدم، ولی اگه فراموش نکرده باشین و صلاح بدونین و تن به جبر زمونه بدین، خیر سرتون باید تشریف ببرین مدرسه.»

بیتا خمیازه­ ای کشید و دسته­ای از موهای طلایی رنگش رو که جلوی صورتش افتاده بود کنار زد و گفت: «مامان، همچی می­گی مدرسه که هرکی ندونه فکر می­کنه من بچه دبستانیم و هر روز خدا شما دستمو می­گیری و می­بری سرکلاس، حالا مگه ساعت چنده که شما این همه حرص می­خوری؟»

مژگان که از حرفهای بامزه­ ی بیتا و قیافه­ ی کسل و خواب آلودش خنده ­ا­ش گرفته بود گفت: «اولاً قبل از هر حرفی و هر کاری باید بگی سلام، صبح بخیر. دوماً ساعت ده و نیمه و دیگه ظهر شده، سوماً صد رحمت به بچه دبستانی­ها باز یه ذوق و شوقی دارن برای مدرسه رفتن تو که هزار ماشاالله بزنم به تخته انگار قراره بری مهد یا آمادگی که این همه بی­حوصله­ ای و کم مونده بزنی زیر گریه.»

بیتا به صورت سفید و تپل و جذاب مادرش لبخندی زد و گفت: «مامانی، به خدا هنگ می­کنما، از وقتی که چشامو باز کردم یه­ ریز دارین نصیحتم می­کنین، یه زنگ تفریحی، تنفسی، چیزی بین فرمایشاتون بذارین تا این شاگرد بی­ انضباط سراپا تقصیرتون هم دوپینگی، سه پینگی،‌ یه خاکی توی سرش بریزه و جون بگیره تا بعد برسیم سر بقیه ­ی اندرزهاتون.»

مژگان در حالی که می­خندید موهای کوتاه رنگ شده­اش رو با دست مرتب کرد و در حین خارج شدن از اتاق خواب بیتا گفت: «حیف که وقت ندارم باهات کل کل کنم، پاشو زود بیا کارت دارم.»

بانک کتابهای دانشگاهی,چاپ کتاب شعر,کتب زبان, کتاب کودک,فروش کتاب,چاپ کتاب,ارسال کتاب,بانک کتاب,پیک کتاب,پستی کتاب,کنکوری,چاپ و نشر,فروش آنلاین,مهندسی,عمومی,تخصصی,مرج,انتشارات پرسمان,کتاب رمان,کتاب داستان,کتاب نایاب,دانلود رمان,خرید کتاب

نقد و نظرات

نوشتن نقد و نظر

علاج درد

علاج درد

به اجبار پتو رو از روی صورتش کنار زد و بی­حوصله به مادرش که دست به کمر روبروش ایستاده بود و چپ چپ نگاش می­کرد گفت: «مامان جون، چرا داد می­زنی؟ به خدا چشم باز نکرده سردرد گرفتم.»

30 محصولات دیگر در همان شاخه: