فروشگاه اینترنتی کتاب ایران، پیک کتاب، چاپ کتاب، بانک کتاب،خرید کتاب کمک آموزشی، خرید کتاب، تبدیل پایان نامه به کتاب، اخذ فیپا و گرفتن مجوز کتاب، ارسال کتاب کمک درسی، سایت خرید کتاب فروش کتاب، خرید اینترنتی کتاب، کتاب، فروش آنلاین پستی کتاب، خرید اینترنتی

به خاطر تو

محصول جدید

چاپ جدید رمان‌ پرفروش نشر پرسمان

جزییات بیشتر

تولید کننده
انتشارات پرسمان

225,000 ریال

ویژگی ها

پدیدآورندگان

نویسنده/ نویسندگان : ليلا دارابي

مشخصات محصول

قطع کتاب : رقعی
زبان : فارسی
چاپ متن : تک رنگ
سال چاپ : 1394
جلد : شومیز
نوع کاغذ : معمولی

اطلاعات بیشتر

فردای همان روز در دانشگاه بودم. نسرین آن ساعت با من کلاس نداشت. پله ها را که بالا می رفتم، نرسیده به پاگرد، گفتگوی دو نفر توجهم را جلب کرد. ناخواسته سرم را بالا گرفتم. خودش بود! قرار نبود آن روز دانشگاه باشد ولی بود. با سپیده می گفت و می خندید. سرش پایین نبود. نگاهش سرازیر نبود. اصلا شرمی در کار نبود. سرم گیج رفت و پاهایم سست شد. دستم را به نرده گرفتم و خودم را سرپا نگه داشتم. به زور توانستم همان چند پله را بالا بروم. دستهایم یخ کرده بود و تمام تنم می لرزید؛ از حرص؟ از حسادت؟ از ضعفی که در خودم می دیدم؟ این نگاه ها فقط باید به من دوخته می شد. این لبخندها فقط متعلق به من بود. چرا نتوانسته بودم او را مال خود کنم؟ این دختر کی بود؟ چی داشت که من نداشتم؟ عشقی را که من به فرشید داشتم، داشت؟ حاضر بود مثل من جانش را فدای او کند؟ 

    فرشید طوری ایستاده بود که جلوی راهم را گرفته بود. آن قدر سرش به صحبت گرم بود که متوجه ی من نشد. 

    با صدایی از لا به لای بغضم گفتم: "ببخشید! اجازه می دین رد شم؟"

    برنگشت. نگاهم نکرد. فقط با حرکتی که به پاهایش داد خودش را به سپیده نزدیک تر کرد. از پشت پرده ای از اشک دختره ی لوس را دیدم که چه طور نگاه بی پروایش را به چشمهای او دوخت و قهقهه زد. باورم نمی شد. این فرشید بود که با او مستانه می خندید؟ به چی می خندیدند؟ به کی؟ طاقت نیاوردم. سریع فاصله ی راه پله تا کلاس را به حالت دو طی کردم و خودم را روی نزدیک ترین صندلی اتداختم. سرم را روی کلاسورم گذاشتم و از ته دل گریه کردم. نفهمیدم چه مدت گذشت.

    صدایی مردانه از بالای سرم گفت: "خانم جعفری! یه کم آب بخورین."

    سرم را بالا گرفتم و سریع اشکهایم را پاک کردم. یوسف بود. لیوان آب را مقابلم گرفته بود و با دلسوزی نگاهم می کرد.  

    - حالتون خوب نیست؟

    - خوبم.

    - می تونم کمکتون کنم؟

    دلم سوخت. برای او که نمی توانستم در دلم جایش دهم، برای خودم که نمی توانستم در دل فرشید جا بگیرم. کاش او فرشید بود ولی نبود. در آن لحظه هیچ کدام از ما خودمان نبودیم؛ نه من،نه او و نه فرشید.

نقد و نظرات

نوشتن نقد و نظر

به خاطر تو

به خاطر تو

چاپ جدید رمان‌ پرفروش نشر پرسمان

30 محصولات دیگر در همان شاخه: